زمزمه ادبی

فرنگیس آریان‌پور
    33
    میانگین پخش
    956
    تعداد پخش
    3
    دنبال کننده
    در چند قدمی آسمان -2
    • 34

    • 2 سال پیش
    هوا داشت خراب مي شد. باراني رو پوشيدم و به راهم ادامه دادم. تشنه‌‌ام كه شد كمي برف گذاشتم دهنم. بعد از يكساعت به قله رسيدم. تمام. رسيدم! منظره اي بي نهايت شگفت آور در مقابل چشمانم ظاهر شد. چنين منظره‌...
    هوا داشت خراب مي شد. باراني رو پوشيدم و به راهم اد...
    15:10
    • 34

    • 2 سال پیش
    15:10
    در چند قدمی آسمان-1
    • 40

    • 2 سال پیش
    راینا چند روز را به جستجو گذراند تا بالاخره با دیدن قله «سوربلا» ، فهمید آنجا همان جایی است که می تواند او را از مخمصه فکری نجات بدهد. راهی طولانی که برای رسیدن به آن باید بحد کافی صرف وقت و انرژی می ...
    راینا چند روز را به جستجو گذراند تا بالاخره با دید...
    12:37
    • 40

    • 2 سال پیش
    12:37
    دو دوربین و یک گربه-2
    • 38

    • 2 سال پیش
    نارا البته دلش نمی خواست به حریم خصوصی عکسی او تجاوز کند، ولی چاره ای نداشت. اما قبل از اینکه جستجو را آغاز کند، سریع مروری ذهنی از عکس های خودش کرد تا مطمئن شود عکس خاصی در آنجا نباشد. نارا همیشه دور...
    نارا البته دلش نمی خواست به حریم خصوصی عکسی او تجا...
    12:29
    • 38

    • 2 سال پیش
    12:29
    دو دوربین و یک گربه-1
    • 37

    • 2 سال پیش
    نارا دوربینش را برداشت و از خانه بیرون زد. او دوباره هوس کرده بود توریست بازی در آورد، اما اینبار نه در سطح زمین به دنبال سوژه می گشت، بلکه قصد داشت سر و راز بام ها را به دام دوربین بیاندازد. چند جا ر...
    نارا دوربینش را برداشت و از خانه بیرون زد. او دوبا...
    12:13
    • 37

    • 2 سال پیش
    12:13
    مهمانی -2
    • 52

    • 2 سال پیش
    چند هفته بعد، کارال به فروشگاه مركزي شهر رفت تا هم گردشی کرده باشد و هم اگر چیز چشمگیری دید به خودش هدیه کند تا شاید از این کسلی نجات یابد. در قسمت شال‌هاي نازك كشميري دنبال چيزي مي گشت كه چشمگير باشد...
    چند هفته بعد، کارال به فروشگاه مركزي شهر رفت تا هم...
    14:02
    • 52

    • 2 سال پیش
    14:02
    مهمانی -1
    • 63

    • 2 سال پیش
    کارال بعد از چند لحظه گشت و گذار توجه خودش را متوجه اشخاصي كرد كه دور ميز نشسته بودند. جوانی که تقریبا روبروی او نشسته بود در همان لحظه ای که کارال نگاهش را متوجه او کرد، سرش را به سمت او چرخاند. وقتي...
    کارال بعد از چند لحظه گشت و گذار توجه خودش را متوج...
    13:19
    • 63

    • 2 سال پیش
    13:19
    موج-4
    • 23

    • 2 سال پیش
    امواج آب مرا کم کم آرام کردند. آفتاب به خانه خود رفته بود و من در میان آب مانده بودم... «او» حتماً مرا به ساحل برده بود.... توی دلم از او می خواستم به شکل آدمی در بیاید تا من بتوانم او را لمس کنم و در...
    امواج آب مرا کم کم آرام کردند. آفتاب به خانه خود ر...
    14:11
    • 23

    • 2 سال پیش
    14:11
    موج -3
    • 17

    • 2 سال پیش
    چند روز بعد راهی تعطیلات شدم. نیاز به فرصتی برای جمع و جور کردن تکه تکه‌های دفتر زندگی داشتم. هر مسافرتی چه بخواهیم چه نخواهیم فکر را به آنچه عادی است جلب می کند- بستن چمدان، رفتن به فرودگاه، راه آهن،...
    چند روز بعد راهی تعطیلات شدم. نیاز به فرصتی برای ج...
    13:54
    • 17

    • 2 سال پیش
    13:54
    موج-2
    • 18

    • 2 سال پیش
    چند شب بعد، هيچ اتفاقي نيفتاد كه خوب معلوم بود همينطور هم خواهد شد. زيرا آنچه چند شب پیش رخ داده بود فقط خيالپردازي مغز خسته از كار من بود. مطلب جالبي داشتم مي خواندم كه دلم نمي خواست نيمه تمامش بگذار...
    چند شب بعد، هيچ اتفاقي نيفتاد كه خوب معلوم بود همي...
    13:25
    • 18

    • 2 سال پیش
    13:25
    موج-1
    • 19

    • 2 سال پیش
    ...يا من چشمهايم خسته شده يا حروف واقعاً دارند جابجا مي شوند! اتفاق عجيبي داشت مي افتاد. هر شب تا دير وقت كار مي كردم و عادت به شب زنده داري هاي كاري داشتم. لحظات پر سكوت شب راحت تر مرا در خود غرق مي ...
    ...يا من چشمهايم خسته شده يا حروف واقعاً دارند جاب...
    12:43
    • 19

    • 2 سال پیش
    12:43
    نگاه -5
    • 22

    • 2 سال پیش
    نمي‌دانم، چه اتفاقي افتاد، ولي در يك آن صحنه زيبايي از يك سالن بسيار مجلل و با شكوه جلوي چشمم ظاهر شد كه من و او در بين مهمانان ديگر در حال رقص بوديم...دستم را به طرفش دراز كردم...وقتي او با قدمهاي آر...
    نمي‌دانم، چه اتفاقي افتاد، ولي در يك آن صحنه زيباي...
    14:31
    • 22

    • 2 سال پیش
    14:31
    نگاه-4
    • 18

    • 2 سال پیش
    راه برگشتن به هتل را تقريباً دويدم. دلم مي خواست هر چه زودتر آن را بپوشم. اما وقتي پا به درون اتاق گذاشتم احساس عجيبي بهم دست داد. يكدفعه چيزي مثل ترس توي دلم راه يافت. با پاهايي لرزان همه جا را سركشي...
    راه برگشتن به هتل را تقريباً دويدم. دلم مي خواست ه...
    10:20
    • 18

    • 2 سال پیش
    10:20
    نگاه-3
    • 20

    • 2 سال پیش
    چند مجله به زبان انگليسي برداشتم و به اتاقم برگشتم. نمي دانم چه چيزي مرا وادار كرد در مجلات ديگر دنبال مقاله‌اي از همان نويسنده اي بگردم كه ديشب مطلبش در باره اهالي قديمي بومي را خوانده بودم. بعد از ج...
    چند مجله به زبان انگليسي برداشتم و به اتاقم برگشتم...
    16:08
    • 20

    • 2 سال پیش
    16:08
    نگاه-2
    • 17

    • 2 سال پیش
    چاي را سر كشيدم و تفريحي و گردش‌كنان به هتل برگشتم. وقتي براي گرفتن كليد اتاقم به اطلاعات مراجعه كردم، پاكتي به من داده شد. متعجب و مردد آن را گرفتم و نگاهي به داخل آن انداختم. كارت دعوت زيبايي داخل آ...
    چاي را سر كشيدم و تفريحي و گردش‌كنان به هتل برگشتم...
    15:18
    • 17

    • 2 سال پیش
    15:18
    نگاه-1
    • 22

    • 2 سال پیش
    از پشت پنجره اتاق هتل، خيابان در آن پايين دنياي ديگري به نظر مي آمد. دنيايي كه هم مرا فراري مي‌داد و هم بسوي خود مي‌كشاند. هم چنگالهايش را بسويم دراز كرده بود و هم درهايش را برويم مي‌بست. دو روز بود ك...
    از پشت پنجره اتاق هتل، خيابان در آن پايين دنياي دي...
    15:51
    • 22

    • 2 سال پیش
    15:51
    ذره های زندگی -2
    • 17

    • 3 سال پیش
    چند روز بعد که زن جوان و پیرعابد، یکدیگر را دیدند، پیرعابد از او پرسید:        - مي دوني جادو يعني چه؟ مي دوني راه جادويي چه راهيه؟ مي دوني چرا آدما از جادو خوششون مي آد؟زن جوان که نمي دانست چرا پیرعا...
    چند روز بعد که زن جوان و پیرعابد، یکدیگر را دیدند،...
    22:02
    • 17

    • 3 سال پیش
    22:02
    ذره های زندگی-1
    • 15

    • 3 سال پیش
    زن جوان، پير عابدي را ديد كه كنار درختی ايستاده و رویش بسوی آسمان بود و داشت چیزی زیر لب زمزمه می کرد. بعد از اينكه زمزمه اش و یا راز و نیازش با آسمان به پایان رسید، لبخند محبت‌‌ آميزي به او زد و روي ...
    زن جوان، پير عابدي را ديد كه كنار درختی ايستاده و ...
    17:57
    • 15

    • 3 سال پیش
    17:57
    شنزار -5
    • 23

    • 3 سال پیش
    چه مدت به آن شكل نشست، نمي‌دانست، حساب زمان از دستش رفته بود.  با احساس خواب رفتگي بدنش بخود آمد. حركتي بخود داد تا كمي دست و پايش از آن حالت سوزش رها شوند. جا خيلي تنگ بود. با كلافگي زياده از حد شروع...
    چه مدت به آن شكل نشست، نمي‌دانست، حساب زمان از دست...
    20:15
    • 23

    • 3 سال پیش
    20:15
    شنزار-4
    • 24

    • 3 سال پیش
    زن ناخودآگاه مثل يك عروسك كوكي دوباره به سوراخ نزديك شد و چشم بر آن گذاشت. اثري از آن تالار نبود، به جاي آن راهروي فراخ درازي جلوي چشمش ظاهر شد كه انتهايش معلوم نبود به كجا و يا به چه چيزي ختم مي شد. ...
    زن ناخودآگاه مثل يك عروسك كوكي دوباره به سوراخ نزد...
    11:14
    • 24

    • 3 سال پیش
    11:14
    شنزار -3
    • 21

    • 3 سال پیش
    زن به اطراف خود نگاه كرد. مرد راست مي گفت. دو كيسه كنار دستش بود. زود از توي يكي از آنها شيشه ديگري آب در آورد و با ولع تمام نصف آن را نوشيد. بعد به بررسي محتويات توي كيسه پرداخت. مواد غذايي بودند. نا...
    زن به اطراف خود نگاه كرد. مرد راست مي گفت. دو كيسه...
    10:01
    • 21

    • 3 سال پیش
    10:01
    شنزار-2
    • 31

    • 3 سال پیش
    ناباوري اينكه در اين اتاق كوچك چوبي بدون در و پنجره گرفتار شده است چنان ضربه سنگيني برايش بود كه از حال رفت.  در فاصله هاي بيهوشي و هوشياري صداي كشيده شدن چيزي روي چوب به گوشش رسيد. مثل اينكه كسي با چ...
    ناباوري اينكه در اين اتاق كوچك چوبي بدون در و پنجر...
    09:51
    • 31

    • 3 سال پیش
    09:51
    شنزار-1
    • 37

    • 3 سال پیش
    ...با صداي هق هق از خواب پريد. لرزشي كه از گريه ممتد بدنش را فرا گرفته بود هنوز موج وار بر پوستش مي لغزيد. پاهايش را روي شكم جمع كرد و مانند طفلي بي پناه دستانش را حلقه وار به دور خود پيچاند تا شايد ا...
    ...با صداي هق هق از خواب پريد. لرزشي كه از گريه مم...
    16:34
    • 37

    • 3 سال پیش
    16:34
    جوانه ای بر دل سنگ -3
    • 25

    • 3 سال پیش
    رایبود واقعا خیلی حرفه ای به کارش برخورد می کرد. ادنیسا با توضیحات او با « خلق و خوی» تعدادی از گیاهان آشنا شد که رفتارشان خیلی شبیه آدمها بود. از آنجا که رایبود دیروز هزینه ناهار را پرداخت کرده بود، ...
    رایبود واقعا خیلی حرفه ای به کارش برخورد می کرد. ا...
    13:21
    • 25

    • 3 سال پیش
    13:21
    جوانه ای بر دل سنگ -2
    • 40

    • 3 سال پیش
    راننده از توی آینه نگاهی به ادنیسا انداخت و لبخند زد و زیر لب چیزی زمزمه کرد. اما قبل از اینکه او بتواند جویای علت لبخند راننده و اینکه شاید فکر کرده او کمی «در دنیای دیگری سیر می کند» بشود، رایبود نف...
    راننده از توی آینه نگاهی به ادنیسا انداخت و لبخند ...
    10:31
    • 40

    • 3 سال پیش
    10:31
    جوانه‌ای بر دل سنگ
    • 62

    • 3 سال پیش
    هنوز آن را نديده بود ولي پاهايش به سمت آن در حركت بود و وقتي ديدش آه از نهادش برآمد. زانوانش به لرزه درآمد و توي دلش غوغایی برپا بود که بقول يكي "انگار چنگ انداخته بود به رگ و پی قلبش". ولي هر چه بود،...
    هنوز آن را نديده بود ولي پاهايش به سمت آن در حركت ...
    14:12
    • 62

    • 3 سال پیش
    14:12
    مهربانی فيل و فنجون
    • 40

    • 3 سال پیش
    ...يكي بود يكي نبود، توي اين دنياي بزرگ فيلي بود و فنجاني كه گاهي خوش بودند و گاهي غمگين، گاهي خوشي فيل، فنجان را لبريز مي‌كرد و شادی ببار مي‌آورد و گاهي غم فنجان، فيل را هم از پا در مي‌آورد. دوستي و ...
    ...يكي بود يكي نبود، توي اين دنياي بزرگ فيلي بود و...
    11:54
    • 40

    • 3 سال پیش
    11:54
    زمان ساز
    • 52

    • 3 سال پیش
    امواج سهمگين و سياه با شدت تمام به فانوس دريايي مي‌خورد، شدت باد آنقدر زياد بود كه هر جنبنده‌اي را پرنده مي‌كرد. كشتي روي امواج خروشان سعي مي‌كرد شناور باشد و در دل دريا جا نگيرد. فاصله چنداني با اسكل...
    امواج سهمگين و سياه با شدت تمام به فانوس دريايي مي...
    07:58
    • 52

    • 3 سال پیش
    07:58
    زلزله
    • 75

    • 3 سال پیش
    زلزله‌اي مهيب رخ داد. نيمه شب بود. در اين كابوس زن به سمت كودك خردسالش هجوم برد و او را در آغوش خود پناه داد و به سمت در خيز برداشت، اما خبري از در نبود، خبري از ديوار نبود، خانه بمانند غاري گرسنه دها...
    زلزله‌اي مهيب رخ داد. نيمه شب بود. در اين كابوس زن...
    05:44
    • 75

    • 3 سال پیش
    05:44
    دختر كنار پنجره
    • 54

    • 3 سال پیش
    تصميم خودش را گرفته بود و ديگر هيچ چيز نمي توانست مانع از رفتن او بشود، اما مشكل أن بود كه هيچكس نبايد از مقصد اصلي او باخبر شود. اگر بفهمند كه او قصد چه كاري را دارد حتما سعي خواهند كرد او را منصرف ك...
    تصميم خودش را گرفته بود و ديگر هيچ چيز نمي توانست ...
    07:25
    • 54

    • 3 سال پیش
    07:25
    shenoto-ads
    shenoto-ads