زن به اطراف خود نگاه كرد. مرد راست مي گفت. دو كيسه كنار دستش بود. زود از توي يكي از آنها شيشه ديگري آب در آورد و با ولع تمام نصف آن را نوشيد. بعد به بررسي محتويات توي كيسه پرداخت. مواد غذايي بودند. ناگهان همه چيز يادش آمد... يادش آمد كه امروز مهماني داشتند و او براي خريد به مغازه رفته بود و بعد از خريد سوار اتوبوس شده بود و بعد نمي دانست چطور سر از اين اتاقك تنگ چوبي درآورده بود.
نویسنده: فرنگیس آریان پور
کارگردان موزیکال: آناستاسیا د.آ.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است