دلارهایم را توی ماشین حساب میزنم. ذوقی ته دلم می نشیند. صفحه علایق گوگلم پر شده از خبرهای قیمت ماشین و ترانسفر بازیکن های فوتبال. کاری به کار کسی ندارم و آزارم به مورچه های پشت پایه مبل هم نمیرسد....ب...
دلارهایم را توی ماشین حساب میزنم. ذوقی ته دلم می ن...
04:11
6
1 سال پیش
04:11
آقا مرتضی
29
1 سال پیش
...رملی که باد نشانده بود روی مژههامان، در کنار خیسی اشک ترکیب چسبناکی ساخته بود که بالای چشمهامان سنگینی میکرد....به قلم و خوانش زینب شاهسورای ...
...رملی که باد نشانده بود روی مژههامان، در کنار خ...
03:00
29
1 سال پیش
03:00
دست و پاهای خط خطی
20
1 سال پیش
...اینکه از ما بدش بیاید را میفهمم. اینکه کارمان را قبول نداشته باشد را هم. اما غیظ توی صورتش را نه! ما که خونی نریختیم، کودکی نکشتیم، انسانی را آواره نکردیم، دل انسانی را داغدار نکردیم...به قلم و خو...
...اینکه از ما بدش بیاید را میفهمم. اینکه کارمان ...
03:49
20
1 سال پیش
03:49
مادری بدون مرز
14
1 سال پیش
...گروهی از کافران، گودالی را حفر کردند و آن را پر از آتش نمودند. آنگاه مؤمنان را مخیر کردند یا از دین خود دست بردارند و یا خود را در آتش بیندازند...به قلم زهرا عباسی و خوانش مهرنوش باقری...
...گروهی از کافران، گودالی را حفر کردند و آن را پر...
13:54
14
1 سال پیش
13:54
روزنه
8
1 سال پیش
...فروغ خانم عین خیالش نبود!همان موقع وقتی اعتراض و تعجب مامان را دید ،فقط تکانی به هیکلش داد که نالهی مبل درآمد و گفت:« اشرف جون باباشم بهش میگه! ولی نامزدش میگه کاریش نداشته باشید. من دوس دارم!» من...
...فروغ خانم عین خیالش نبود!همان موقع وقتی اعتراض ...
14:06
8
1 سال پیش
14:06
گاهی باید رها کرد
26
1 سال پیش
...به سختی دستهی صندلی چرمی کنار تخت را گرفتم، و طوری نشستم که پشتم به پسرم باشد. به جلو خم شدم. صورتم را با شال پوشاندم و به پهنای صورت اشک ریختم. نشانهای از بهبودی نبود و این توی برزخ ماندن، داشت ...
...به سختی دستهی صندلی چرمی کنار تخت را گرفتم، و ...
09:41
26
1 سال پیش
09:41
حق المبین
31
1 سال پیش
...زیر زیری براندازی کردم، مثل قبل بیماری روی تخت نشسته بود و پاهای دراز کردهاش را قد هم تاب داده بود. در شیشه را باز کردم و همانطور که شیر بادام را داخل لیوان می ریختم، نگاهی به اطراف انداختم، ظرف ...
...زیر زیری براندازی کردم، مثل قبل بیماری روی تخت ...
08:01
31
1 سال پیش
08:01
آسیه خانم
64
1 سال پیش
از کبودی کمربند روی تنش گله نمیکرد. از کاسهبشقابهای شکسته به معلم قرآنش پناه نیاورده بود. از فحش و فضاحت هر روزهای که شوهر معتاد بارش میکرد بیطاقت نشده بود. میگفت همه را بخاطر دوقلوها تحمل میک...
از کبودی کمربند روی تنش گله نمیکرد. از کاسهبشقاب...
07:14
64
1 سال پیش
07:14
اذان
53
1 سال پیش
...وقتی لیلی دستپاچه شد. بغض کردم. وقتی ترسید بگوید نه و بچه غصه بخورد اشکم چکید. وقتی فکر میکرد توی این یک سال و نیم محاصره حتما بچهها طعم خوراکیها یادشان رفته، مثل بچهها هق هق کردم.به قلم زهراسا...
...وقتی لیلی دستپاچه شد. بغض کردم. وقتی ترسید بگوی...