...
به سختی دستهی صندلی چرمی کنار تخت را گرفتم، و طوری نشستم که پشتم به پسرم باشد. به جلو خم شدم. صورتم را با شال پوشاندم و به پهنای صورت اشک ریختم. نشانهای از بهبودی نبود و این توی برزخ ماندن، داشت دیوانهام میکرد...
به قلم و خوانش سعیده جوادی
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است