از کبودی کمربند روی تنش گله نمیکرد. از کاسهبشقابهای شکسته به معلم قرآنش پناه نیاورده بود. از فحش و فضاحت هر روزهای که شوهر معتاد بارش میکرد بیطاقت نشده بود. میگفت همه را بخاطر دوقلوها تحمل میکنم. از قرآن سوخته، دلش کباب بود.
به قلم و خوانش سیمین پورمحمود
BRAND_USER
1 سال پیشدوست داشتم💚
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است