اولش کمی لثه هایش را روی هم میفشرد، بدنش را سفت میگرفت و چشم هایش به نشان ترس گرد میشد اما دفعه بعد که قدش به سقف رسید چشم هایش تمثیل نابی از خوشحالی بود ...
فکر کن یه خانواده ۴ نفره همه شون شهید شده بودن . اون بچه امیرعلی رو میگفتن بدنش زیر آوار له شده ، براش روضه ی حضرت قاسم می خوندن...به روایت عقیله طهماسبیتنظیم از فاطمه نوروزیان ...
فکر کن یه خانواده ۴ نفره همه شون شهید شده بودن . ا...
04:47
25
1 سال پیش
04:47
شمارههای روزمبادایی
12
1 سال پیش
امروز داشتم شمارههای ضروری را برمیداشتم که اگر گوشیام ترکید ارتباطم با افراد قطع نشود. اسمش را دیدم. از این «شمارههای روز مبادایی» که بدون ارتباط مانده زیاد دارم! ...به روایت فاطمه عطاییتنظیم از ف...
امروز داشتم شمارههای ضروری را برمیداشتم که اگر گ...
02:19
12
1 سال پیش
02:19
عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد
22
1 سال پیش
عجیب بود که حتی زبالههای ریخته شده کنار جاده را هم دوست داشتم.پاکت بستنی و چیپس و پفکها که برند ایرانی داشتند و عبارت «ساخت ایران» رویشانن خودنمایی میکرد ...به روایت زهرا عباسی(سایه)...
عجیب بود که حتی زبالههای ریخته شده کنار جاده را ه...
02:49
22
1 سال پیش
02:49
در گیرودار شجاعت
8
1 سال پیش
فکر میکنم چهطور میشود جلوی این همه شمشیر از غلاف بیرون آمده قد علم کرد. بدن که از فولاد نیست. آهن نیست که شمشیر بخورد خش نیفتد. بدن است. گوشت است و استخوان ...به روایت جیران مهدانیان...
فکر میکنم چهطور میشود جلوی این همه شمشیر از غلا...
03:25
8
1 سال پیش
03:25
چه جنگ باشد، چه نباشد
9
1 سال پیش
شنیدن این حرف ها برایم شوکه کننده بود. من تازه داشتم درکی از حس مادر به فرزند پیدا میکردم و برایم عجیب بود چطور یک مادر میتواند منطق را روی این حس عاطفی وحشتناک غلبه بدهد ...تنظیم از فاطمه نوروزیان ...
شنیدن این حرف ها برایم شوکه کننده بود. من تازه داش...
03:51
9
1 سال پیش
03:51
نه ترش و نه شیرین
10
1 سال پیش
در را که بلند میکنم کفها تهنشین میشوند. یک قاشق نمک را بعد از چشیدن اضافه میکنم. خوشمزهتر از همیشه شده، نه ترش و نه شیرین ...به روایت زهرا غلامی تنظیم از فاطمه نوروزیان ...
در را که بلند میکنم کفها تهنشین میشوند. یک قاش...
02:13
10
1 سال پیش
02:13
بَر فلسطین
13
1 سال پیش
مینشینم کف بالکن و سرم را توی دستهام میگیرم. این صحنه فقط یکی از صدها صحنهی تصادفیست که سالهاست در این اتوبان دیدهام. خانهی ما بَرِاتوبان است ...به روایت خدیجه عابدیتنظیم از فاطمه نوروزیان ...
مینشینم کف بالکن و سرم را توی دستهام میگیرم. ای...
06:07
13
1 سال پیش
06:07
آنچه توی قلبم جامانده ها هم
13
1 سال پیش
عروج یحیی سنوار را در خواب دیدم. نوری بود که از زمین جدا شد و در یک مسیر شفاف رفت به آسمان. من، بالاتر از کره ی زمین، توی فضا ایستاده بودم و رفتنش را می دیدم. از خواب پریدم ...به روایت اکرم نجفی تنظیم...
عروج یحیی سنوار را در خواب دیدم. نوری بود که از زم...
03:52
13
1 سال پیش
03:52
زندگی زیر سایه جنگ
18
1 سال پیش
بعد از آن ها هم، مردهای لات و بی اعصاب با همان دمپایی های انگشتی و شلوارهای گشاد و تیشرت های تنگ پیدایشان شد تا شکایت کنند که چرا سبد تغذیه ی بچه ی همسایه شان شارژ شده اما از آن ها دوسه ماه است که هزا...
بعد از آن ها هم، مردهای لات و بی اعصاب با همان دمپ...