دخترک به آغوش مادربزرگ پناه آورد. همین لحظات من خونم به جوش آمده و شروع کردم غر زدن به خواهرم که...به روایت مریم روزبهانی...
دخترک به آغوش مادربزرگ پناه آورد. همین لحظات من خو...
03:34
6
1 سال پیش
03:34
زدن، زدن، زدن
8
1 سال پیش
دیدم با، بابایش پخش شده اند کف حیاط و از شدت خنده پوست هردوتایشان کبود شده!چتونه؟؟ بلند شید! صدا رو نشنیدین؟!...به روایت حدیثه محمدیتنظیم از فاطمه نوروزیان...
دیدم با، بابایش پخش شده اند کف حیاط و از شدت خنده ...
03:13
8
1 سال پیش
03:13
مثل همه روزها
8
1 سال پیش
کیک تولد کوچکی جلوی رویشان روی چهارپایه قرار داشت. یک شمع هم روی کیک بود. به نظر میرسید توی حیاط خانهشان جشن تولد گرفته بودند...به روایت راضیه حسنشاهیتنظیم از فاطمه نوروزیان...
کیک تولد کوچکی جلوی رویشان روی چهارپایه قرار داشت....
04:10
8
1 سال پیش
04:10
اینجای ماجرا
13
1 سال پیش
من نه رهبر مملکت هستم که با صلابتِ صدایم ساختههای دشمن را ویران کنم، نه سردبیر گروه دفاعی صدا سیما که چند دقیقه بعد از انفجار دفترم،شجاعانه رو به دوربین ماجرا را روایت کنم...به روایت و تنظیم فاطمه نو...
من نه رهبر مملکت هستم که با صلابتِ صدایم ساختههای...
07:16
13
1 سال پیش
07:16
ملجأ قلب
15
1 سال پیش
اگر سمت محله ما رو بزنن...اگر سمت گشت همسرم رو بزنن...اگر شب بترسم...اگر دیگه صدای همسرم رو نشنوم...به روایت زینب کریمی...
اگر سمت محله ما رو بزنن...اگر سمت گشت همسرم رو بزن...
03:14
15
1 سال پیش
03:14
میروم که برگردم
14
1 سال پیش
خیال میکردم سوار یک بالنم و برای اوجگرفتنش باید خانه و اثاثش را یکییکی بیندازم پایین. پدرومادر، همسر و بچهها، خودم. هنوز تا پرواز خیلی کار داشتم...به روایت فاطمه کیائی...
خیال میکردم سوار یک بالنم و برای اوجگرفتنش باید ...
02:45
14
1 سال پیش
02:45
موشک و اشمیت
12
1 سال پیش
من و نزدیک به ۵۰ نفر دیگر در گوگلمیت نشسته بودیم و درست وسط پینگپنگ موشکهای ایران و اسراییل «خرده جنایتهای زناشوهری»ِ اشمیت را میخواندیم و ...به روایت جیران مهدانیان...
من و نزدیک به ۵۰ نفر دیگر در گوگلمیت نشسته بودیم ...
05:01
12
1 سال پیش
05:01
رزمندگان کوچک
8
1 سال پیش
گفتم:«بچه ها بیاید ما هم به رزمندههامون کمک کنیم.» هر کدام از یک طرف آمدند نزدیکم. _چجوری؟! _تسبیح برداریم و صلوات بفرستیم براشون.مرتضی جوری نگاهم کرد که یعنی: « که چی بشه؟» ...به روایت فاطمه رزمخوا...
گفتم:«بچه ها بیاید ما هم به رزمندههامون کمک کنیم....
01:37
8
1 سال پیش
01:37
شوک گوزنی
7
1 سال پیش
در هیچ کتاب و کلاس آموزشی به منِ جوجه نویسنده نگفتند شهید آوینی چطور وسط جنگ و توپ و تانک دوربین و قلم دست گرفت. هیچ کس نگفت اگر جنگ شد، باید بلد باشی چطور بنویسی و چطور فکر کنی...به روایت و تنظیم فاط...
در هیچ کتاب و کلاس آموزشی به منِ جوجه نویسنده نگفت...