این کتاب یعنی پدر یک دقیقه ای تقریبا یک کتاب یک دقیقه ای است. در این کتاب قصه زندگی یک مرد توسط اسپنسر جانسون گفته می شود و نشان می دهد که آن پدر چگونه شرایطی را فراهم می کند که پدر بهتری باشد و بهترین شیوه تربیت فرزندان را داشته باشد. تحسین یک دقیقه ای، اهداف یک دقیقه ای و توبیخ یک دقیقه ای تکنیک های موجود در این کتاب هستند که به شما کمک خواهند کرد که هم پدر خوبی باشید و هم اعتماد به نفس، شادمانی و رضایت خاطر را در فرزندانتان رشد دهید.
من تا حالا دو تا از کتاب های اسپنسر جانسون رو که خوندم واقعاً خیلی عالی و آموزنده بوده...
این کتاب رو هم الآن دارم دانلود می کنم :)
سپاس از شما برای تهیه ی این کتاب صوتی :)
حکایت های شیرین و شنیدنی - بخش اول
22.2K
9 سال پیش
بیش از صد حکایت شیرین و آموزنده تهیه شده که انشالله به قید حیات از این پس هرپنجشنبه بخشی از آنرا تقدیمیتان خواهیم کرد .
در انتظار نظریات و پیشنهادات شما عزیزان هستیم .
...
بیش از صد حکایت شیرین و آموزنده تهیه شده که انشالل...
30:37
22.2K
9 سال پیش
30:37
تاکسی نامه
1.1K
9 سال پیش
محسن قاسمی نویسنده تاکسی نامه که در حال حاضر به رانندگی در جزیره کیش اشتغال دارد ، ماجراهای شیرینی که برایش در هنگام کار پیش آمده را در ده داستان کوتاه اینگونه بیان می کند ....
محسن قاسمی نویسنده تاکسی نامه که در حال حاضر به را...
09:15
1.1K
9 سال پیش
09:15
ماجراهای دایی کمال « کیف »
713
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
11:52
713
9 سال پیش
11:52
ماجراهای دایی کمال « میانجیگری »
574
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
18:39
574
9 سال پیش
18:39
ماجراهای دایی کمال « پروانه کسب »
460
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
14:18
460
9 سال پیش
14:18
ماجراهای دایی کمال « انجمن خانه و مدرسه »
418
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
14:01
418
9 سال پیش
14:01
ماجراهای دایی کمال « همسایه جدید »
368
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
10:46
368
9 سال پیش
10:46
ماجراهای دایی کمال « همسایه جدید »
346
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
10:46
346
9 سال پیش
10:46
ماجراهای دایی کمال « مهمان »
365
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...