وقتی از این بانوی بی دست و پا، زشت و زمخت، این بانویی که بچه های پنج ساله میماند، خواستم برای سمیناری در بیمارستان بوستون برنامه اجرا کند، به کلی تغییر ماهیت داد. سنگین و متین نشست و تا وقتی همه ما ساکت شدیم آرام به ردیف کلاویه ها خیره ماند. سپس آهسته دست هایش را روی کلاویه ها گذاشت و اجازه داد لحظه ای روی آنها آرام بگیرند. سپس سری تکان داد و با احساس و حرکات یک پیانیست نواختن را آغاز کرد. از آن لحظه او انسان دیگری بود.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است